سخنان  خانم دکتر خسروي در دومين نشست تخصصي دختران: ديروز، امروز و فردا

با سلام خدمت دوستان عزیز و تشکر از خانم دکتر راکعی، در جلسه­ی گذشته یک سری مشکلات دختران را مطرح کردیم امروز راهکارهایی که می­تواند این مشکلات را مرتفع کند تا دختران ما رشد سالمتری داشته باشند را ارائه می­کنیم. بنابراین به طور خاص در ارتباط با زنان و دختران، به مدلی که امروزه در روانشناسی توجه زیادی به آن می­شود اشاره می­کنم. مدل بیولوژیکی، روانی، اجتماعی و معنوی، در این مدل برای رشد افراد همه­ی جنبه­های بیولوژیکی، روابط بین­فردی و روانشناختی، مسایل اجتماعی، معنوی و سایر ابعادی که در یک رشد سالم باید دیده شود در نظر گرفته می­شود. در مدل فوق اگر هر کدام از ابعاد مورد نظر نادیده گرفته شود ابعاد دیگر رشد بیمارگونه­ای را پیدا می­کنند که نظم و تعادل را به­هم می­زند. به عنوان مثال اگر سر ما بیش از حد رشد کند و یک سر 40 کیلویی بخواهد روی بدنی نحیف سوار شود این رشد بسیار نامتعادل خواهد بود در بعد بیولوژیکی، روانی، روابط بین فردی، اجتماعی و معنوی هم به همین شکل است یعنی اگر به یکی از ابعاد بیش از دیگران پرداخته شود آن بعد رشد بیمارگونه­ای خواهد داشت و سایر ابعاد هم­چنان ضعیف باقی خواهند ماند. بنابراین ما به عنوان خانواده و دست اندرکاران تعلیم و تربیت اجتماعی برای رشد سالم و متناسب این ابعاد باید برنامه­ریزی صحیح و متوازنی داشته باشیم تا همه­ی ابعاد مورد نظر متناسب با یکدیگر رشد کنند. یعنی اگر به سلامت فیزیکی و زیبایی ظاهری دختران خود توجه نکنیم یا بیش از ابعاد دیگر به آن بپردازیم، رشد ناقصی خواهیم داشت. همین­طور اگر به تغذیه، ورزش و تناسب اندام فرزندانمان بپردازیم ولی به روابط  بین فردی، رشد اجتماعی و بعد معنوی که نیاز هر انسانی است پرداخته نشود با رشد ناسالمی روبرو خواهیم بود. پس لازم است برای همه­ی این ابعاد برنامه­ریزی دقیقی داشته باشیم یعنی همان­طور که دغدغه­ی سلامت فیزیکی دختران و پسران خود را از کودکی داریم، حتی اگر فرزندمان نقص فیزیکی هم داشته باشد حداکثر تلاش را برای سلامت و رسیدن او به شرایط فیزیکی برتر انجام می­دهیم باید دغدغه­ی آموزش روابط بین­فردی، شیوه­های حل مسئله و ابراز هیجان را به دختران و پسران خود داشته باشیم. دختران ما به دلیل نحوه­ی رشدی که دارند بیشترین رابطه را با مادر خود دارند، پسران بعد از دو سالگی احساس می­کنند با مادرانشان متفاوت هستند بنابراین فرآیند استقلال و تفرد را در پیش می­گیرند اما دختران به دلیل وجود شباهت­ها هم­چنان به این رابطه ادامه می­دهند. این امر مزایا و همچنین معایبی دارد، مزیت آن این است که دختران در برقرای ارتباط با دیگران بسیار ماهرتر هستند ولی از طرفی شیوه­ی مقابله­ی دختران با مسایل بیشتر هیجان­مدار است یعنی وقتی با مشکلی مواجه می­شوند به جای فکر کردن به راه­حل­های ممکن، که کمترین آسیب را به آنها بزند به دنبال رفتارهای هیجان­مدار، مانند قهر کردن، گریه کردن، اجتناب کردن، نادیده گرفتن و پاک کردن صورت مسئله هستند، متأسفانه این شیوه­ی مقابله­ی سالمی نیست و مشکلات زیادی را برای دختران فراهم خواهد کرد. بنابراین دختران باید شیوه­­های حل مسئله­ی غیرهیجان­مدار را آموزش ببینند چون بسیاری از اوقات شیوه­های حل مسئله­ی هیجان­مدار ممکن است منجر به بروز مشکلات جدی­تری شود. زیرا دختران به دلیل غلبه­ی حالت هیجان­مدار، خیلی از اوقات ممکن است به دلیل ترس از دست دادن ارتباط به خیلی از مسائل تن دهند و یا آنها را انکار کنند. در اینجا آموزش صحیح به آنها کمک می­کند تا انواع دیگر راه­های مقابله را بیاموزند و در شرایط لازم از آنها استفاده کنند. نکته دیگری که باید در روابط فردی به آن توجه کنیم این است که دختران و پسران ما هر دو از ویژگی­های جنس دیگر آگاهی پیدا کنند. بسیاری از اوقات مشاهده می­شود دختر خانمی با تحصیلات فوق­لیسانس یا دکترا، هنگام ازدواج هیچ شناختی از ویژگی­های مردان ندارد. درست است که ما به عنوان موجودات انسانی زن و مرد اشتراکات زیادی با یکدیگر داریم ولی به لحاظ وجود فضای تربیتی خاص و کلیشه­ها، نوع نگاه افراد به مسائل و راه­حل­های انتخابی و تفاوت­هایی که ممکن است وجود داشته باشد و نمی­توان آنها را انکار کرد، به خصوص پس از رسیدن به سن بلوغ که میل و گرایش به جنس دیگر ایجاد می­شود، بسیاری اوقات، افراد بدلیل بی اطلاعی از دنیای همدیگر لطمه می­خورند. متأسفانه چون دختران با همان تصور دنیای دخترانه خودشان وارد این ارتباطات می­شوند، در حالی که نوع نگاه و نیازی که یک دختر در این رابطه احساس می­کند، ممکن است با نگاه و نیاز یک پسر متفاوت باشد به همین دلیل دختران اغلب در این ارتباطات آسیب می­بینند. بنابراین دختران و پسران باید در این زمینه آموزش ببینند. در حال حاضر تمام دنیا به این نتیجه رسیده است، برای کاهش آسیب­ها، در حوزه­ی مسائل اجتماعی، روانی و خانوادگی راهی جز آموزش نداریم، خانواده­ها باید آموزش ببینند و این آموزش­ها باید وارد کتاب­های درسی شود تا افراد با شناخت مناسب و آمادگی بیشتر وارد این ارتباطات شوند. یکی از دلایلی که باعث می­شود در جامعه­ی ما دختران و پسران در ارتباطات خود دچار آسیب شوند عدم وجود آموزش و شناخت از یکدیگر است. فرزندان ما تا پایان دوره­ی دبیرستان از یک تربیت آکواریومی برخوردارند، به مدارس خاصی فرستاده می­شوند، رفت و آمد آنها کنترل می­شود و مراقبت­های ویژه­ای از آنان می­شود بعد به یک­باره بچه­هایی که با این شیوه­ی تربیتی، هیچ استقلالی پیدا نکرده­اند و آموزشی برای ورود به فضاهای جدید و کنترل خود ندیده­اند وارد فضای دانشگاه می­شوند. این بچه­ها که تا دیروز در یک محیط استلیزه رفت و آمد می­کردند به یک بار وارد محیطی می­شوند که با همه چیز روبرو می­شوند و آمادگی حل این مسایل را ندارند به همین دلیل ممکن است با آسیب­های جدی روبرو شوند. بنابراین شیوه­ی تربیتی آکواریومی که در آن دختران و پسرانمان نباید آموزش­های لازم را ببینند و از مسایل اطلاع داشته باشند چون ممکن است بدآموزی داشته باشد و زود ذهن آنها را آماده کند، روش تربیتی منطقی و معقولی نیست. پس فرزندانمان باید آموزش ببینند  (البته متناسب با سن و رشدشان)تا بتوانند همدیگر و موقعیت­های آسیب­زا را بشناسند و یاد بگیرند چگونه وارد موقعیت­های آسیب­زا شوند و اگر مشکلی پیدا کردند بتوانند آن­را حل کنند. متأسفانه در این زمینه­ها، بچه­ها به­خصوص دخترها خیلی آسیب می­خورند زیرا دختران در روابط بین­فردی به­دلیل حساسیت­هایی که حفظ یک رابطه­ی دوستانه برای آنها مهم­تر از پسران است و از دست دادن دوست برای دخترها، حتی دوست همجنس بیشتر به آنها لطمه می­زند تا یک پسر، بنابراین در رابطه با غیر­همجنس هم بیشتر آسیب می­بینند به همین دلیل نیاز به آموزش دارند. نکته بعدی، مسئله­ی خودباوری و خودپنداری است که در بعد روانشناختی افراد نسبت به خود پیدا می­کنند، اگر آدمی آن چیزی که هست را قبول و باور داشته باشد و توانمندی­ها، ضعف­ها، محدودیت­ها و قوت­هایش را بشناسد این فرد احساس کفایت می­کند و زود احساس شکست نمی­کند و دیگران هم نمی­توانند از او سوءاستفاده کنند. برای این­که ما بخواهیم دختران سالم، مقاوم و باکفایتی داشته باشیم لازم است در تربیت آنان از طریق آموزش­هایی که به آنها می­دهیم، خودپنداری مثبتی را در آنها ایجاد کنیم. معنی خودپنداری مثبت این نیست که انسان همه­ی ابعاد وجودی خودش را قبول داشته باشد و ناتوانی­هایش را نبیند، چنین کسی بیمار و خودشیفته است. یعنی اگر من به محدودیت­های خودم اشراف نداشته باشم و فکر کنم بسیار توانمند هستم و دیگران نمی­فهمند این هم یک نوع خودشیفتگی است. پس من باید بدانم آدمی هستم به لحاظ اخلاقی دارای یک سری ویژگی­ها­ی مثبت، ولی محدودیت­هایی هم در من وجود دارد، زمانی که من به یک شناخت منطقی از خود برسم این شناخت در من عزت نفس ایجاد می­کند و این عزت نفس باعث می­شود که تن به کارهایی که من را خفیف می­کند ندهم ولی زمانی که آدمی احساس بی­ارزشی می­کند بسیار راحت به کارهای خفت­بار تن می­دهد. این نکته مهمی­است که باید در تربیت فرزندانمان به­خصوص دخترانمان به آن توجه کنیم. متأسفانه دختران، نسبت به پسران خودپنداری ضعیف­تری دارند یکی از دلایل آن هم نگرش منفی به زنانگی و ویژگی­های زنانه­ی آنها در جامعه است. به عنوان مثال، تحقیقی در رشته­ی روانشناسی انجام گرفته است، در این تحقیق یک سری ویژگی­ها و صفات را نام بردند و از افراد خواستند این صفات را در گروه­های مردانه و زنانه دسته­بندی کنند و بعضی از صفات را نیز به گروه دیگری دادند و از آنها خواستند بگویند کدام این صفات به فرد بیمار و کدام به شخص سالم تعلق دارد. متأسفانه در این نظرسنجی، اغلب ویژگی­های فرد ناسالم به­عنوان خصوصیات زنانه  دسته­بندی شده بود، یعنی این نگاه منفی نسبت به ویژگی­ها و خصوصیات زنانه وجود دارد و باید اصلاح شود. البته نباید فکر کرد این مردان هستند که نشستند و برای زنان نقشه می­کشند بخشی از این نگاه منفی نیز توسط خود ما زنان به­عنوان مادران،  همسران و معلم­ها به جامعه انتقال داده می­شود در حالی­که ویژگی­های زنانه به همان اندازه­ی خصوصیات مردانه، قابل احترام و اعتناست. حس همدلی، غمخواری کردن و توان برقرای روابط بین­فردی کم ارزش­تر از استقلال­طلبی و تفرد مردان نیست. همان­طور که یونگ مطرح می­کند زن­ها نیمه مردانه و مردان دارای نیمه­ی زنانه هستند، پسر و دختری سالم هستند که نیمه زنانه و مردانه آنها تربیت شود یعنی نباید از دخترانمان فقط انتظار غمخواری و همدلی کردن داشته باشیم بلکه باید آن بعد استقلال­خواهی و تفرد­جویی را نیز در آنها تربیت کنیم تا با ایجاد تعادل، توازن، و خودپنداری مثبت، رشد سالمی را در دختران ایجاد کنیم. در جلسه­ی پیش مطرح کردم که نرخ افسردگی در خانم­ها بسیار بالاست و یکی از دلایل آن نیز خودپنداری و عزت نفس ضعیف است. مسئله­ی دیگری که در بعد روابط­فردی باید به آن توجه کرد، بحث دلبستگی دختران و پسران، به­ویژه دختر خانم­هاست. دلبستگی با وابستگی تفاوت دارد، دلبستگی تعلق خاطری است که در غیاب فرد مورد علاقه شما احساس امنیت می­کنید ولی وابستگی به شکلی است که اگر فرد نباشد شما نمی­توانید کاری انجام دهید. بچه­ها وقتی متولد می­شوند، با اولین چهره­ای که روبرو می­شوند مادر است و بچه ضعیف و سرتاپا نیاز است و شناختی هم نسبت به این جهان ندارد و مادر اولین شخصی است که ارتباط کودک را با این جهان فراهم می­کند. در نظر بگیرید ما الان می­خواهیم به کره­ی دیگری برویم که هیچ آشنایی با آن نداریم ولی یک نفر که تا حدودی با آن محیط آشناست ما را با خود می­برد، حال اگر آن شخص بخواهد در جایی که برای ما مجهول است ما را آزار بدهد، بترساند یا ترک کند چه حالی به ما دست می­دهد، این جهان برای کودکان در هنگام تولد به همین گونه است. نوزاد در بدو تولد هیچ تصوری از این دنیا ندارد و اولین کسی که همراه کودک به اکتشاف این جهان می­پردازد مادر است و اگر رابطه­ی سالم و امنی بین فرزند و مادر وجود داشته باشد، یعنی مادر نه بیش از حد به بچه بپردازد و نه سخت­گیر و بی­اعتنا باشد، آهسته آهسته کودک پی می­برد در این مکان غریب، افرادی در کنار او هستند تا او احساس امنیت کند و این حس امنیت توانایی اکتشاف و برقراری ارتباط را برای کودک فراهم می­کند. حال اگر  کسانی که قرار است منبع امنیت برای کودک باشند و کودک با کمک آنها این دنیای ناشناخته را بشناسد تبدیل به منبع ترس و اضطراب برای او شوند، بچه می­ترسد به اکتشاف این جهان بپردازد، بنابراین گوشه­ی انزوا را انتخاب می­کند، یا همیشه حالت دفاعی و تهاجمی دارد چون فکر می­کند دیگران می­خواهند او را اذیت یا به نوعی اسباب دردسر او را فراهم کنند. پس توجه به این نکته مهم است که مادر شدن امری اختیاری است و اجباری نیست، یا فرد مادر شدن را انتخاب نمی­کند و اگر انتخاب کرد این وظایف را بر عهده دارد. یادمان باشد، فرزندان ما تفاوت­های فردی هم دارند، یعنی وقتی نوزادی متولد می­شود همه ویژگی­ها و خصوصیت­هایش در اختیار پدر و مادر نیست. بچه­ها با ویژگی­های مختلف ژنتیکی و بیولوژیکی متولد می­شوند و تنها بخشی از آن در اختیار ماست، گاهی با بعضی از بچه­ها به سختی و با برخی بسیار آسان می­توان ارتباط برقرار کرد، این بچه­ها راحت غذا می­خورند، راحت می­خوابند ولی عده­ای دیگر به سختی با هر چیزی کنار می­آیند پس تفاوت­های بیولوژیکی و ژنتیکی دست ما نیست اما بخشی از آن که به ما مربوط می­شود، بخشی است که ما بتوانیم دنیای امنی را برای فرزندان خود فراهم کنیم تا بچه احساس کند این دنیا محلی امن و قابل پیش­بینی است. گاهی اوقات ما قابل پیش­بینی نیستیم، گاهی مهربان و بخشنده­ایم و زمانی به موجوداتی تبدیل می­شویم که به دیگران آسیب جدی می­زنیم. حالا چه کسی آسیب می­خورد؟ دخترها بیشتر، چون روابط بین­فردی برای آنان پررنگ­تر و مهم­تر است. یک بعد مسئله این است که سبک دلبستگی که انسان در کودکی و پیدا می­کند در روابط بزرگسالی فرد هم نمود پیدا می­کند و این نشان می­دهد دختر­خانم یا آقا­پسری که در کودکی دلبستگی ایمن داشته است در روابط زناشویی و در ارتباط با همسر خود و جنس دیگر، این دلبستگی ایمن را منتقل می­کند. اما دختر و پسری که نوعی دلبستگی ناایمن را تجربه کرده و مضطرب است و همیشه ترس از دست دادن دارد در زندگی زناشویی خود، همین الگو را تکرار می­کند، یا کسی که دو سوگراست، به­طور مثال، گاهی اوقات نزدیک می­شود ولی یهو می­ترسد نکند این تجربه ناخوشایند باشد و خود را عقب می­کشد، همین را در روابط زناشویی خود تکرار و تجربه می­کند. بنابراین همه­ی این موارد لازم است در رشد سالم و متوازن مورد توجه قرار گیرد. اگر حتی به فرض آدمی از نظر رشد فیزیکی متناسب باشد و از سلامت کامل برخوردار باشد و در بعد روابط بین­فردی نیز خوب رشد کند ولی علاقه­ی اجتماعی نداشته باشد و بی­خیال بقیه باشد این فرد رشد سالم و متوازنی نداشته است. به قول آدلر بعد علاقه­ی اجتماعی، بعدی از ابعاد سلامت و رشد سالم انسان است، شخص نمی­تواند با توجه به این­که خود زندگی خوب و راحتی دارد بی­خیال بقیه شود. بچه­ها از همان ابتدا باید با توجه به دیگران و مسایلی که در اطرافشان می­گذرد رشد پیدا کنند، منتها رشدی متوازن، نه به این صورت که علاقه­اجتماعی به حدی بزرگ شود که سایر ابعاد فراموش شود. بهتر است فرزندان ما از همان دوران مدرسه در فعالیت­های اجتماعی سهیم باشند حال فرقی نمی­کند این فعالیت اجتماعی در قالب کمک به یک خیریه یا فعالیت ورزشی، هنری و سایر موارد باشد، کافی است که با شرکت در فعالیت­های اجتماعی رشد سالمی داشته باشد. من چند تجربه در خارج ایران داشتم، در مدرسه­ها یک سری فعالیت­های داوطلبانه برای بچه­ها می­گذاشتند، به­طور مثال می­گفتند در منطقه­ای تعدادی سالمند هستند که کسی برای سرزدن به آنها نیست، چه کسی حاضر است در هفته یک روز برود و به این­ها ناهار بدهد، یا چه کسی حاضر است هفته­ای یک روز با بچه­ای که معلولیت دارد ریاضی تمرین کند؟ به همین ترتیب بچه­ها را وارد فعالیت­هایی می­کردند که احساس تعلق به جامعه و دیگران درون آنها رشد کند. متأسفانه نظام آموزشی ما خیلی تک­بعدی شده است و این موارد باید در برنامه­های آموزشی ما لحاظ شود. به یاد دارم سال­های اولی که در دانشگاه درس می­دادم میانگین معدلی که به رشته­ی ما می­آمد حدود 14  بود، در­حال­حاضر این میانگین در رشته­ی روانشناسی بالینی، حدود 18 است، اغلب انتخاب اول دانشجویان این رشته است ولی با نهایت تأسف می­توانم بگویم، دانشجویان حاضر بسیار بی­سوادتر هستند، چرا؟ چون جاخالی پرکردن به دوران ابتدایی رسیده است. یعنی از همان کلاس اول و دوم با بچه­ها تمرین می­شود که جای خالی را پر کنند و این­که حداقل یک جمله را با قلم خودشان بنویسند از آنها گرفته شده است. از همان کلاس اول بر روی بچه­ها فشار برای کنکور هست و دانش­آموزان متأسفانه مطالعه­ی جانبی ندارند. این بچه­ها هیچ مطالعه­ای در حوزه­ی تاریخ کشور خود یا فرهنگ و ادبیات آن ندارند، حتی رمان هم نمی­خوانند، خانواده فقط از آنها مراقبت می­کنند تا در کنکور قبول شوند و بعد هم به خیل هزاران بیکار بپیوندند. این مسئله خود بسیار آسیب­زاست. دور کردن بچه­ها از فعالیت­های اجتماعی و فوق­ برنامه از ترس این­که به درس­ بچه­ها لطمه بزند رشد تک­ساحتی را ایجاد می­کند که متأسفانه مشکلات زیادی را به وجود می­آورد. بعد دیگر، بعد معنویت هست که باید به آن توجه داشت. اگر همه­ی این ابعاد به موازات هم رشد کنند ولی بعد معنوی نادیده گرفته شود و مورد غفلت قرار گیرد بازهم رشد، رشد ناسالمی خواهد بود. چرا؟ چون ما به عنوان موجودات انسانی، تجربه­های خیلی لطیفی را نیاز داریم، در بحران­های خیلی شدید زندگی، با همین سرمایه­های معنوی می­توانیم با آن مواجه شویم. شما مسئله­ی مرگ را در نظر بگیرید تا وقتی در مورد دیگران است، مسئله­ی بقیه است چون برای ما جدی نیست. به قول فروید ما همیشه فکر می­کنیم تماشاگران صحنه­ی تئاتر هستیم، هیچ­وقت فکر نمی­کنیم روزی خودمان بازیگر آن تئاتر باشیم. واقعیت این است که بعضی اوقات انسان با بحران­های جدی زندگی روبرو می­شود و مسایل روزمره پاسخگوی مسایل جدی زندگی ما نیست و ما با مشکلات زیادی روبرو می­شویم، این­جا بعد معنوی قضیه به ما کمک می­کند. اگر در زندگی ما همه چیز فراهم شود، احساس پوچی به سراغ انسان می­آید و بعد معنوی است که می­تواند پاسخ این­ها را برای ما فراهم کند. بنابراین غفلت ورزیدن از این بعد به نوعی محروم کردن افراد از منبع سرشار و مطمئنی است که در دوره­های دشوار زندگی افراد با تکیه بر آن می­توانند با مسایل و مشکلات زندگی مقابله کنند. پس لازم است از همان ابتدای کودکی و متناسب با سن بچه­ها رشد متوازنی هم در این قسمت صورت بگیرد. متأسفانه چون تربیت­های دینی ما با آسیب­های زیادی روبرو بوده است ممکن است در این قسمت افراط و تفریط صورت بگیرد، بعضی­ها می­خواهند آن را کنار بگذارند و معتقدند لازم نیست به آن پرداخته شود در حالی­که با این کار ما افراد را از یک منبع بزرگ حمایتی محروم می­کنیم. وقتی این حس را که آدمی در یک جهان بیکران با تکیه به وجودی سرشار از مهر ، توانایی و علم مطلق آسوده و آرام می­تواند زندگی کند از فردی دریغ شود در واقع یک چتر حمایتی را از زندگی او حذف کرده و شخص را در زندگی دچار مشکل و دشواری خواهد کرد. روانشناسان علی­رغم این­که در سال­های اول، دل خوشی از معنویت نداشتند ولی هر چه به دوره­های اخیر نزدیک می­شویم احساس می­کنند که لازم است این بعد در زندگی انسان­ها پررنگ شود و بیشتر به آن پرداخته شود. در خاتمه باید بگویم ما در نظام آموزشی، کتاب­های درسی و سایر رسانه­ها باید این ابعاد مختلف را آموزش دهیم تا با رشد هماهنگ و متوازن آنها دختران سالم، توانمند، خودباور و معنوی داشته باشیم تا بتوانند دنیای بهتری را بسازند.